خرید بک لینک
پادشاه اجباری من3 کسی که دیده بودم شوکه شدم امیر! امکان نداره خودش باشه چقدر عوض شده همین جور که بهش زل زده بودم متوجه من شدو اونم به من زل زد بعد چند لحظه به خودش اومدو به سمتم حرکت کرد همین جور که داشت میومد دستشو تو هوا تکون دادو گفت به به تانی خانم شما کجا اینجا کجا تو اسمونا دنبالت می گشتیم ای

برچسب: نویسنده: سجاد شریفی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 4:59

پادشاه اجباری من4 زود باش پاشو لنگ ظهره تانیاااااااا ….. همینجور که مامان داشت صدام میکرد پتورو رو سرم کشیدمو اهمیت ندادم چشام دوباره داشت گرم میشد که صدای جیغ مامانم بلند شد_آی دزد آی دزد_یا خدا دزد سریع با همون وضع موها و لباس پریدم بیرون از اتاق همین طور دنبال دزد میکشتم که دیدم مامانم با نیش باز

برچسب: نویسنده: سجاد شریفی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 4:59

پادشاه اجباری من5 چن وخته با کمک رویا و امیر دنبال کار میگردم که حداقل به بابا تو جور کردن پول کمک کنم با نا امیدی از پنجمین شرکت میزنم بیرون جواب همشون یه جملس باهاتون تماس میگیریم کنار خیابون راه میرم و تو افکار خودم غرق شدم با صدای گوشیم به خودم میام و گوشیو میزارم دم گوشم -واااااااای تانی مژده ب

برچسب: نویسنده: سجاد شریفی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 4:59

پادشاه اجباری من6 چند روزی از درخواستم واسه کار تو شرکتایی که رفتم میگذره ولی دریغ از یک تماس هییییی اینم شانسه من دارم من اگه شانس داشتم اسمم غلام بود بگذریم اخ گشنمه رفتم تو اشپز خونه و یه سیب برداشتمو رفتم طرف تلوزیون مامان طبق معمول کلاس داشتو باباهم تو هال بود_سلام بابایی خوبی چخبر کم پیدایی_مم

برچسب: نویسنده: سجاد شریفی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 4:59

پادشاه اجباری من 7 از در خونه اومدم بیرون ناخوداگاه به سمت پارکینگ رفتم یه لحظه به خودم اومدم…واییییییی تانی حواست کجاست تو که دیگه ماشین نداری هعییییی خدااا ببین به چه روزی افتادیم بیخیالش…با نا امیدی تمام به سمت خیابون رفتم که دربست بگیرم نمیخواستم منتظر اتوبوس وایسم که روز اولی دیر برسم و …. حدو

برچسب: نویسنده: سجاد شریفی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 4:59

……………………………الان ساعت چهاره و تازه از شرکت برگشتم رویا زنگ زد که باهم بریم پارک و بازم فک کنیم راجب این بدبختی من …. یه دوش سریع گرفتمو رفتم سراغ لباسام …. امممممم چی بپوشمم حااللااااا …. از اونجایی که خسته تشریف داشتم یه چیزی سر هم کردمو پوشیدم یه ارایش خیلی محوم کردم و منتظر رویا شدم قرار بود بیاد

برچسب: نویسنده: سجاد شریفی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 4:59

سررررر صبه تو تازه از خواب پا میشی… و من هنوز بیدارمو تو باعث و بانی شی در حال سرودن ترانه برای این گوشی بلا گرفته بودم که خاب و خوراکمونو گرفته ساعت ۶ونیمه ساعت ۷ پرواز داریم به سوی کهنه شوری بچه تازه به دنیا اومده ننه بابام از رو تخت بلند شدم و به سوی دشوری رفتم و همچنان شعر می سرودم به سوی

برچسب: نویسنده: سجاد شریفی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 4:59

- سارینا… سارینا بیدار شو… سارینا هواپیما داره آماده لندینگ ميشه آروم لای چشامو باز کردم رادوین زل زده بود تو چشام با نیش باز - چیه کبکت خروس میخونه. کی فرود میاد به صندلیش تکیه داد و با خونسردی گفت - یه یه ساعت دیگه چشامو گرد کردم و با غضب زل زدم بهش - وا پس منو چرا اینقد زود بیدار کرد

برچسب: نویسنده: سجاد شریفی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 4:59

رادوین با نگام رد تاکسیو گرفتم وختی که دور شد چمدونمو دنبال خودم کشیدم و یه مسیر نا معلوم رو پیش گرفتم. خیلی دلم با حرفش شکست. «سایتو از زندگیم بکش بیرون »مدام حرفش تو سرم اکو میشد. میدونم منم مقصر بودم خیلی کرم ریختم و اذیتش کردم طفلکی نمیدونه خودش عشقمه وختی سرویس مروارید رو خریدم پرسید برای کیه

برچسب: نویسنده: سجاد شریفی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 4:59

رادوین رو به رو آینه داشتم دکمه هامو میبستم و به پیراهن سیاهم نگاه کردم یادم نمیاد کی سیاه پوشیدم ولی امروز همش دلم به تاریکی میره برگشتم دیدم سارینا بیدار شده یاد دیشب افتادم خاستم کمی اذیتش کنم - خیلی ببخشید سارینا خانم فک نمیکنین اتاق یه حریم خصوصیه - هاااان خب چیزه مشکوک نگاش کردم - چیزه؟

برچسب: نویسنده: سجاد شریفی تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 4:59

صفحه بندی